|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:5 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:9 توسط
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:20 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:19 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:9 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:54 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فرصتی می خواهم از تو ، فرصتی برای بودن کوتاه ، به اندازه ی دیدن یک ستاره تا فقط بگویم آمده ام برای ماندن در شبهای پاییزی تو
هر گاه دلت هوایم را کرد ، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:21 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
رو به روم نشسته بود... تو چشام زل زده بود... خیره شدم به نگاه پرسشگرِ پر معناش... نگاهش رو از من دزدید و رفت کنار پنجره، همینطور که پشت پنجره رو نگاه می کرد یک دفعه سکوت نقره ای حاکم رو با تلنگر طلایی صداش شکست و گفت: عشق یعنی چی؟!!! با چشمام سر تا پایش رو بر انداز کردم ... لبخند زدم و گفتم: عشق یعنی هر جا میری اون کنارته... اما گاهی بقیه حضورش رو حس نمی کنن چون دیدن عمق قلب آدما یه چشم سومی می خواد که هر کسی نداره ... به زمین خیره شدم … تو ذهنم داشتم کلمه ها رو می جویدم تا شاید بشه معنی دقیقتری بهش بگم... اونم با اینکه به گلهای روی میز نگاه می کرد، چشماش داد میزد که اصلا گلها رو نمی بینه... چند ثانیه هر دوتامون غرق شدیم تو دریای افکارمون... گفتم : میدونی چیه... عشق رو نمیشه گفت... نمی شه حتی ازش نوشت... عشق یه حسه به وسعت هرچه آبی هست... چه تو زمین، چه آسمون... بهم نزدیکتر شد و با شیطنت خاص خودش گفت تو عاشقی ...مگه نه؟!!! نگاهش کردم و خندیدم... گفتم عشق مثل آتیشه، تا تو قلب آتیش نری نمی تونی شراره هاشو احساس کنی... گفت: عاقبت چی؟ داشتم تو ذهنم دنبال جواب می گشتم اما چیزی جز علامت سوال ندیدم... گفتم: آری آغاز دوست داشتن است... گرچه پایان راه ناپیداست... من به پایان دگر نیندیشم... که همین دوست داشتن زیباست ...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:14 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
نمي دانم...! مي توان به دستهايت اعتماد کرد ...؟ مي توان با چشمهايت زيست ...؟ مي توان از عشق با تو گفت ...؟ نمي دانم ...! مي توان به آرزوهاي دست نيافتني رسيد ...؟ ديده هاي اشک بار تو را ناديده گرفت ...؟ اميد هاي حسرت بار تو را باور کرد ...؟ مي داني ، هيچ نمي دانم ...! مي شود سوگند را نوشت هزاران مرتبه ...؟ مي شود تو را باور کرد ؟ مي شود با تو بود، تا مرگ ، تا لحظه وداع هستي ...؟ مي شود...؟ مي داني ، هيچ نمي دانم...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:51 توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:44 توسط
|
|
|||||
|
|||||